من دانشجو شهری غیر از شهر خودمون هستم بنابراین مجبور به گرفتن خوابگاه شدم...
از همون روزای اول با دختری آشنا شدم از یکی از شهر های غرب کشور، اوایل دوستی خیلی دختر خوب و موجهی جلوه میکرد به طوری که چنان در دل من جا کرد که احساس میکردم اندازه خواهرم دوسش دارم! برای من که خیلی ناز نازی بزرگ شدم واقعاً دادرس و کمک حال بود به خاطر کارهایی که برام انجام داده بود مهرش به دلم نشست.... تا این که رفته رفته قسمت های دیگه شخصیتشو نشون داد....
به شدت حساس....
به شدت منفی گرا....
به شدت بدبین....
دایم در حال رقابت با من....
لجبااااااااااز.... 😣
اهل طعنه و تیکه کنایه....
و........
روزی که اومدم خوابگاه، اصلاً حالیم نمیشد فلانی داره بم تیکه میندازه....
خیلی ساده بودم و خجالتی، الان بعد 4 سال یه مقدار بهتر شدم ولی هنوزم اکی نیستم....
جایی که باید حرف بزنم نمیزنم.... خجالت میکشم یا میگم ولش کن بابا...
ولی دوستم برعکس من.... همه فن حریفی واسه خودش... راستی 3 سال از من بزرگتره...
فک کنین اوایل یه چیزی که ميگفت من 2 روز بعد میفهمیدم لا مصب چه تیکه ای انداخته حالیم نشده... و کلی از دست خودم حرص میخوردم....
یه سری ترم دو سر عدم توانایی خودش برا نوشتن گزارش کار، وسایلمو ریخت وسط اتاق...
من از همون سال فهمیدم نباید دیگه باش اتاق بگیرم ولی به خاطر کارایی که در حقم کرده بود، نخواستم از دستش بدم.... یه روایتم خوندم که نوشته بود "عاجز ترین افراد کسی است که دوست خودش را از دست بدهد"
با این که داداشم همیشه بم ميگفت یه دوست خوب نمیتونه یه هم اتاقی خوب باشه ولی من قبول نمیکردم و هر سال با ایشون اتاق گرفتم، هر سالم کلیییی داستان باش داشتم ولی باز نمیخواستم از دستش بدم...