2777
2789
عنوان

دلم گرفته

271 بازدید | 16 پست

سلام صبح همگی بخیر من قصدم فقط درد دله لطفا یه چیزی بگین آروم بشم چون تا حد گریه دلم گرفته من و مادر شوهرم تو یه ساختمونیم من طبقه 3 اونا طبقه 2 و جاریم طبقه 4 مادرشوهرم پیره 76 سالشه و اکثر مواقع مریض از روز اول که پامو گذاشتم تو این خونه در بست در اختیار خانواده شوهرم بودم چون شوهرم بشدت بشدت به مادرو خواهرش علاقه داره اوایل زیاد رابطم باهاشون خوب نبود که منجر به این شد که بشینم با جاریم درد دل کنم و جاریم بزاره کف دست اونا و چون من تازه عروس بودم و اون عروسه 17 ساله من شدم یزید و اون شد امام حسین مادرشوهرم بنا بر سنش کلا تموم کرد قضیه رو ولی خواهر شوهرم بطور کل بامن سرد شد و با اون صمیمی که الان 3 سال ادامه داره بگذریم مشکل اصلی من اینه که من الان رابطم با خونواده شوهرم خوبه بخصوص با مادر شوهرم و چون بیشتر مواقع تنهاست من همیشه بهش سرمیزنم مریض باشه میارمش خونه خودم و فشارش و میگیرم وتا میتونم در خدمتشم

ولی شوهرم با خانواده من اینجوری نیست و زیاد نمیزاره من اونجا برم نهایتا هفته ای یکبار اونم 2 الی 3 ساعت میشینم و میام قبلا نهار میرفتم میموندم ولی الان تقریبا یک سالی میشه اونم قطع شده و این قضیه خیلی عذابم میده چرا من همش در اختیار خانوادشم ولی حتی اجازه ندارم خونه بابام برم هزاربار باهاش حرف زدم فایده نداره این در حالیکه جاریم به ندرت به مادرشوهرم سر میزنه این جور چیزا خیلی منو سرد میکنه و ناراحت مثلا امروز نهار نمیاد گفتم برم خونه بابام گفت نه نرو منم خیلی ناراحت شدم نمیدونم چیکار کنم با این خودخواهیش یعنی تو این دنیا یه نفر هست مثل من باشه؟و اینجوری حق مسلم شو ازش بگیرند 

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

اگه احتمال میدی درست بشه به مادر شوهرت بگو با پسرش حرف بزنه

من دایی همسرم اینجوری بود اجازه نمی داد زنش زیاد خونه پدرش بره حتی ماهی یکبار بعد پدر و مادر خانمش اومدن به پدربزرگ همسرم گفتن اونم با پسرش حرف زد و گفت قول دادم بهشون از اون به بعد زود زود گذاشت بره حتی گذاشت دو سه روز بمونه

خدایا به خاطر تمام داده هات شکر
اگه احتمال میدی درست بشه به مادر شوهرت بگو با پسرش حرف بزنه من دایی همسرم اینجوری بود اجازه نمی داد ...

اتفاقا حرف زدم اونم اکثرا طرف پسرشه میگه بخاطر این چیزها تو زندگیت اختلاف ننداز به پسرش میگه ولی کلا شوهرمن خودرایه

چرا به شوهرت نمیگی این اخلاقش ازارت میده?

بهش بگو تو این دوره زمونه کی با خانواده شوهر زندگی میکنه که من دارم زندگی میکنم?

من بخاطر تو این شرایط رو تحمل میکنم توم وظیفه ته به خواسته های من احترام بذاری(البته در هر صورت وظیفه شه).بهش بگو من خانوادمم دوس داری هفته ایی یه شب پیششون باشم.


چرا به شوهرت نمیگی این اخلاقش ازارت میده? بهش بگو تو این دوره زمونه کی با خانواده شوهر زندگی میکنه ...

خیلی باهاش حرف زدم فایده نداره من مشکلم با شوهرم فقط همین قضیس وگرنه ازینکه با مادرشوهرم تو یه آپارتمانم مشکلی ندارم چون واقعا به پسرش و توجهش احتیاج داره

حتما درست میشه. روی خواسته‌ت پافشاری کن. 

ممکنه زمان ببره 

شما همچنان ادامه بده به گفتنت. البته موقعیت و لحن گفتنت هم خیلی مهمه. با غر و شکوه و شکایت نباشه. 

ولی پا پس نکش

تنها راهِ یافتنِ راهی به سوی شادمانی و نیکبختی این است که با خودمان در مورد مواردی که از اصول اخلاقی‌مان سر‌پیچی کرده‌ایم، صادق و روراست باشیم. چه چیزی باعث می‌شود که خیانت کنیم؟ یا در نوشیدن افراط کنیم؟ یا دست روی کسی بلند کنیم؟ اگر دلیل این کارها را دریابیم، می‌توانیم رفتارمان را عوض کنیم. اگر به فلسفه رواقی باور داشته باشیم، اصل این است که بدون درستکاری و وارستگی، شادمانی و خوشبختی ممکن نیست.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز