خانوادم شهرستانن من تهران مادرم تو زایمان اولم به زور اومد تو این بارداریمم تا زنگ نزنم بهش زنگ نمیزنه هرموقع هم باهام حرف میزنه هی از خواهرم وبرادر میگه ومشکلات شون انگار نه انگار من باردارم همش میگه غذا میخوری یانه یه جوری حرف میزنه انگار من تنبلی میکنم اصلا دلم نمیخواد برای زایمانم بیاد آنقدر که بی تفاوت بوده نسبت بمن خودشون تو سن ۱۶ سالگی منو تهران شوهر دادن بعد اون شاید تا حالا که شده ۱۰ سال کلا ۳ بار اومدن دیدنم خیلی دلم ازشون شکسته بنظرتون من توقو زیادی ازشون دارم که دلم میخواست لاقل تو بارداری مادرم میومد پیشم بیشتر سراغمومیگرفت احساس میکنین من حساسم حتی وقتی یبار با خانواده همسرم به شدت بحث کردم باز سراغی ازم نگرفتن هردفعه زنگمیزنم به زور ۵ دقیقه باهام حرف میزنه سریع گوشی رو میده خواهرم خدایی تو شانس من ریدن اون از مادر شوهرم اون از مادرم
ببخشید طولانی شد دلم گرفته😔