بچه ها زندایی و خاله مامانم ساکن یه شهر دیگه ان که یه ساعت با شهرما فاصله داره.حالا اومدن شهرما برا دیدن فامیلها و...(شوهر هر دو فوت شدن)موندن خونه داییم اینا
ما برا احترام و...دیشب رفتیم خونه داییم اینا که به اونا سر بزنیم
امشبم شام دعوت کردیم بعد زندایی خودم از اول تا آخر مهمونی روشو کرده به اون ور...غذا که خیلی کم خورد...میوه اصلا نخورد
رفتنی هم به مامانم گفته اون لباس منو بده (خودش اون لباسو داده بود به مامانم که تو یه مجلسی بپوشه)اونو هم دادیم....
از اول تاآخر تو قیافه بود...مامانم خیلی ساده س چن بار تیکه انداخت به مامانم یه بارش من واقعا طاقت نیاوردم تیکه انداختم بهش...بعد امروز خالم اینا هم خونه اونا بودن
خالم خیییلی پشت سر مامانم حرف میزنه...ظاهرا با ما خوبه اما پشت سر...حالا مامانم میگه من احتمال میدم اون به ناحق پشت سر من یه چی به زنداییت گفته
من میگم خب چرا وقتی مطمئن نیس باید با ما اینجوری رفتار کنه....
خیلی دوس داشتم زنداییمو اما امشب با رفتاراش حالمو بهم زد