خلاصه برادرش که ابن وضعو میبینه میاد به خونوادش میگه که اره اینا بنظرم باهم مشکل دارن چن سالی اهم از ازدواجشون گذشته بود بچه هم نداشتن حالا نمیدونم بخاطر چی
بعد یه مدت دختره به خونوادش زنگ میزنه میگه بیاین اسباب اثاثیه منو جمع کنید میخوام طلاق بگیرم حالا مادر و پدر دختره میرن میبین اوضاع خیلی خرابه
دختره متوجه خیانت شوهرش شد
حالا چجورررر خیانتیییییی
مرده با منشی دفترش رابطه داشت و منشی حامله شده بود اومده بود بهشون گفت
مرده با پررویی تموم اومد به خونوادش گفت حامله شده
بعد خونواده ها جفتشون مذهبی پدرش ملامتشکرد و اینا بعد گقت باید بگی بندازه بچه رو
بعدم از طرفی کلی قربون صدقه عروسش که میشد برادرزاده ش میرفت و فقط بهش میگفت تو بمون
من خودم آدمش میکنم و فلان میکنم و هزاررررر باز نازشو کشید ولی دختره اصلاااا قبول نکرد
بعدم بگم دوتا برادر باوجود اختلاف بچه هاشون به هیچ عنوان میونشونو باهم بهم نزدن هنوزم باهم خیلی خوبن برخلاف زناشون