سلام بچه ها،من خیلی تو زندگیم احساس تنهایی میکنم طوری که احساس میکنم دیگه نمیتونم ادامه بدم،داستان زندگی من اینه که حدود ده ساله ازدواج کردم اونموقع ذوق و شوق رسیدن به همو داشتیم دیگه خودتون میدونید آدم رو ابرها سیر میکنه،آشنایی ما با دوستی شروع شد و بعد از چهار سال با هم ازدواج کردیم بدون هیچ گونه پشتوانه ای زندگیمونو شروع کردیم منم پا به پای همسرم کار کردم خیلی سختی مالی کشیدیم الانم مستاجریم به خاطر مشکلات اقتصادی بچه هم نداریم اون اوایل ذوق بود شور بود اما الان من خیلی احساس تنهایی میکنم همسرم اصلا زیاد حرف نمیزنه مگه من باهاش حرف بزنم اون مجبور بشه جواب بده من کلا دختر پرانرژی و کوشایی هستم پر از جنب و جوش اما همسرم خیلی این اواخر بد شده اصلا انرژی نداره بیشتر خوابه زیادم با من حرف نمیزنه منم این اواخر واقعا خسته شدم بعضی موقعها از شدت تنهایی و همدم نداشتن دوست داشتم میگفت نمیخوام هر دو از این رندگی راحت میشدیم تمام پول شوهرم میره واسه اجاره فکر کن اصلا پیشرفتی که نداشتیم واقعا زندگیمون خیلی کسل کننده شده اون به رو نمیاره ولی من خیلی خسته شدم افسرده شدم هیچ امیدی به زندگی ندارم با اینکه خیلی منو دوست داره اما باخودم میگم کاش از روز اول با هم آشنا نمیشدیم چون این زندگی هیچ چیزی برامون نداشت