اوه فراموش کرده بودماااا:) اسمش محمد بود:)
دانشگاه بود و محمد سال بالاییم بود و خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوسش داشتم و اون نه منو میشناخت و نه حسه منو میدونست
الان که فکر میکنم واقعا عاشق بودم.. شاگرد تاپ کلاس بودم اما بعد از اون عشق یه ترم افت تحصیلیه شدید پیدا کردم در حدی که همه واسشون عجیب بود و مشاور منو خواست...
تا بالاخره یکی از دوستام رفت بهش گفت!سر خود رفت گفت من نگفتم که بره بگه ها
اونم از این بچه سر به زیرای درسخون بود و تا دوستم بهش ادرس داده بود که فلانی دوست داره، منو شناخت خلاصه و یه لبخند اومده بود روی لبش:)
بعد از چند روز دوستم اومد گفت من یه قرار گذاشتم شما همو بیرون ببینید و من داشتم از خجالت اااااااااب میشدم و نمیدوونستم چجوری باهاش مواجه شم
تا اینکه دوست واسطم (زهرا) منو برد محل قرار و محمد هم با دوستش(رضا) اومده بود
اصلااا رومون نمیشد به هم نگاه کنیم حتی سلام کنیم
خیلی خجالتی بودیم جفتمون
چنددقیقه ای پرت و پلا گفتیم تا اینکه هوا تاریک شد و 4تایی برگشتیم خابگاه دیگه
وای همه اینارو تاززززززززه دارم یادم میاد که چقدر فردای اون روز استرس کشیدممممممممممممممممممممممم
بحث 14 سال پیشه!!!!
فرداش حالم خیلی بد بود و همش منتظر بودم که زهرا(همین دوست واسطم )یه خبری چیزی بهش داده شه (از جانب رضا دوست محمد)
منو محمدحتی شماره همو نداشتیمو نگرفتیم
خلاصه فرداش رضا ز زد به زهرا که ببین فلانی خیلی از سحر خوشش اومده اما راستش ( با من و من و تته پته گفت) محمد یکی تو زندگیشه که ول کنم نیست! و محمد به دختره قولای جدی داده اما خیلیییییی حسشون دوطرفه نیست! الان نمیدونه چکار کنه!!!!!!!!زهرا گفت لعنتی خب چرا اولش نگفتین!چرا اومدین سر قرار!و.........من افسرده روز به روز افسرده تر شدم.....محمدم که هر از گاهی میدیمش تو سرویس و دانشگاه و..واقعا رنگ به رخسار نداشت و خیلی ناراحت و نحیف و ژولیده شده بود(خدایی عشقای زمان ما پاک تر بود)