امروز مادرم زنداییم رو بیرون از خونه دیده همینطور یهویی گفته میام خونتون
بعد مادرمم بدون درنظر گفتن من گفت باشه بیایین قدمتون رویِ چشم (حالا خوبه همین زندایی کلی دعوا بین مامان و داییم راه انداخته بود کاری کرده بود داییم جلو چشم ما بزنه تو گوش مادرم پدر بی عرضمم هیچی نگفت کل خانواده رو بهم ریخته )
حالا بگذریم الانم که فصل امتحاناست یعنی یذره درک نداره که من امتحان دارم
پسر خودشم همسن منه امتحان داره (هعی همش با پرویی میگفت پسر من امتحان داره نیایید خونه ما بچم نمیتونه درس بخونه میگه تمرکز نمیتونم بکنم)
حالا تازه دختر داییمم هست ..
منکه میخام برم تو اتاقم در و قفل کنم درسمو بخونم ولی از این پروییش دارم آتیش میگیرم :\\\\