بابام خیلی مظلومه، اما مامانم حسابشو همش میرسه، مامانم هزارتا دوست داره همش بیرون و گردشه بابام هیچی، صبح زود میره سرکار آخر شب ساعت 11 شب میرسه خونه شام میخوره میخوابه نه سرگرمی نه ماشینی هیچی، پولاشو مامانم میگیره خرج میکنه یا جمع می کنه، به شدت باهمه خوبه، خیرخاهه همس و اما چون خیلی روراست و بی سیاسته کسی خیلی تحویلش نممیگیره، خونوادشم پاچیدن از هم، انقد بابای خوبیه برای من و برادرم مهربون و صبور و پایه، حس میکنم حقش کمه، باید خدا بیشتر بهش بده، از بچکی کار کرده اما همیشه هشتش گروی نهش بوده.
پدربزرگ پدریم از مادربزرگم همیشه میترسید و میترسه ؤ اون جلو همه جدی خطابش میکنه پیرمرد
غم که گذشت دگر از او سخن مگو/نه تو میمانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی/زندگی نه یکبار، بلکه هر روز صبح اغاز میشود/از طایفه نوریم ما تیره نمیمانیم/در امتداد کوچه پس کوچه های زندگی نوای امید است که مرا میخواند/سرگردان در کافه های پاریس/کتاب شنل پاره رو بخونید
بالاخره خوبه تو این سن همدم هم باشن پدرت ب ی هم صحبت نیاز داره
مثلا دیروز جمعه بابام بهش گف بیا بریم یه وسیله ای بخرم نرف پیچوندش در صورتی که بابام دلش میخواست با یکی بره دور بزنه منم خونشون بودم دیروز اما وقت ارایشگاه داشتم