باخانواده ی شوهر رفتیم بیرون تعداد زیاد همه بازناشون کلی حرف و بازی و زناشون نازو قمزه خداشاهده یکی ازمردا چیزی نمیگفت،ما نشسته بودیم شوهرآشغال من رفت شاخه ی درخت توت رو تکون بده گفتم امیر ول کن تکون نده بعد سریع بااین حرف پرید ب من پیش اونا ک تو چیکار داری ب من ،ب حدی دلم شکست ازش ک خداشاهده کم مونده بود بزنم زیر گریه ب بقیه نگاه میکردم فقط حسرت تودلم بود و سوال ازخدا ک چرا من هیچ وقت اینطوری نبودم خدا
بشین تو خلوتتون خوب باهاش حرف بزن و بفهمون ک کارش اشتباه بوده و ناراحت شدی البته اگه بفهمه نفهمید دیگه اهمیت نده اصلا چون اهميت بدی خودت عذاب میکشی بیخیال باش و با خودت عشق کن
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.