روز چهارشنبه اولین روز ورود به مدرسه جودیا بود، جلوی در مدرسه نفس عمیقی کشیدم و وارد مدرسه شدم، کلاه هودی که تنم بود رو پایین تر کشیدم که مبادا کسی کک و مک های روی صورتم رو ببینه و بیاد با من حرف بزنه، این مشکل رو از بچگی داشتم، نه میتونستم باکسی درست حرف بزنم و نه با دیگران چشم تو چشم بشم، بخاطر همین همیشه تو سری خور بودم.
همینطور که داشتم وارد دفتر مدیر میشدم، چشمم به ی دختر آروم و زیبا افتاد، احساس کردم ی چیزی ناراحتش میکنه، به من نگاه کرد و لبخند ملیحی زد، سعی کردم بیشتر از این نگاهش نکنم و سریع وارد دفتر مدیر شدم.
جواب سوالات مدیر رو کوتاه و سریع میدادم تا ی سوالی ازم پرسید:
خانم ویتوک، دلیل اخراج شدنتون از مدرسه قبلی چی بوده؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم: اونا منو کتک زدن و من هم در عوضش دماغ یکی از اونها رو شکوندم، آقای ویلو عصبی شد و منو اخراج کرد.
مدیر چشم غره ای به من رفت و گفت میتونی بری.
از در که اومدم بیرون دوباره چشمم به اون دختر زیبا افتاد، انگار تمام این مدت رو در انتظار من رو به روی دفتر نشسته بود، وقتی شروع به رفتن کردم فهمیدم داره دنبالم میکنه ولی زمانی که برگشتم……. متوجه شدم که اون نمیتونه درست راه بره و لنگ میزنه.