پدرمادرم تمام زندگیشون دغدغه برادرمو داشتن
همیشه یحث تو خونه ما راجب این پسر و کاراش بود
درس میخونه
رفیقاش بد نباسن
حواست بهش باشه
براش کار جور کن
بهش سرمایه بده
هییچ وقت هیچ اهمیتی ب من ندادن من همیسه خودم دنبال کار و زندگیم بودم هیچ وقت مشارکتی نکردن برای من
حتی ی سری فرق ها گذاشتن لپتاب لازم داستم بابام الکی وعده داد نخرید گفت پول ندارم ولی میدیدم هفته ای پول اون لبتابو میده ب برادرم برای سرمایه کارش
گفتم ی کوچولو طلا دارم بچگونه و قدیمین. بریم عوض کنیم. اولش گفتند باشه اما چند بار دیگه ک گفتم. گفتند نه الان گرونه. این چند وقت ک طلا ثابت موند گفتم. گفتند تو میخوای ازما سو استفاده کنی چرا پول بدیم برا تو طلا بخریم ک ببری خونه شوهر
مستقیم نگفتند بهم اینا ولی تو اتاق بودم حرفاسونو شنیدم
خلاصه هیچ وقت نه دغدغه ای برام داشتند نه اصلا به خواسته هام احترام گذاشتن و بهم اهمیت دادند
ولی همیشه موقع کارها منو میگن با من بریم. اینو بخریم با من بریم دکتر من قبضو بدم هیچ وقت حتی خریدن ی نون از برادرم انتطار ندارند
منم امشب با مامانم. بحث کردم ک چرا اونجور موقع ها ک من درخواستی دارم غریبم ولی ابنطور مواقع برا کاراتون فقط ی بچه دارین خودتون. کاراتونو بکنین. ب من مربوط نیست من زندگی خودمو دارم ک شما گند زدین توش
الان عذاب وجدان دارم و ناراحتم