الان داشتم به این فکر میکردم
کاش بتونم تا چندسال بعد برم پانسیون
بابام امروز برای دومین بار تو این چندماه برگشت گفت آره نگرانم توام هستم کی میخوای ازدواج کن،این یعنی دوست نداره باهم تو یه خونه ایم،ولی خرجمو کامل میده،کارتم همیشه پره
قضیه اینجاس من نه خواستگار دارم نه هرگز قراره ازدواج کنم،حاضرم بمیرم تا اینکه تو دهه بیست سالگیم ازدواج کنم
نمیدونم چرا اینجوری میگه،امیدوارم از ته دل که تا سنم بالا نرفته به یه نحوی مستقل شم