تو خانواده ای بدنیا اومدم که پدرم پسر بزرگ خانواده ش و کلی خواهر و برادر بزرگتر از خودش داشت و پدر بزرگم مال دار بود اما سن بالایی داشت
پدرم فکر میکرد مسئولیت همه ی خواهر و برادرا با اونه
نه تنها مسئولیت خانواده خودش بلکه مسئولیت ناتوانی پدر بزرگم، مهمانی هایی که باید تو خونه پدر بزرگم برگذار میشد تو خونه ما بود، رفت و آمد ها ، هزینه ها، جنگ و دعواهای کل فک و فامیل پدر بزرگم و .....
الان خودم با کسی ازدواج کردم که پسر بزرگ خانواده س، پدر نداره، خانواده ش از لحاظ مالی مشکل دارن، شوهرم همه ی هزینه های برادرشو میده ، برادرش آویزون شوهر منه، شوهر من میگه جای پدرمو باید واسشون پر کنم و .....
خسته شدم ، من نمیخوام همه ی عمرم در خدمت دیگران باشم، من نمیخوام پولم عمرم جوونیم مثل مادرم هدر بره
من نمیخوام با هزینه کردن واسه دیگران زندگی خودم پر از چالش های مالی بشه
چرا زندگیم شبیه زندگی مادرم شد ؟
چرا شوهر من دقیقا یکی مثل بابامه ؟
شوهر من چرا ازدواج کرد ؟
مامانم میگه اون زمان پسر بزرگ خانواده اینجور بودن ، الان که فرق میکنه ، پدر من ۷۰ و خورده ای سالشه ، چرا شوهر من باید مثل پدرم فکر کنه
خسته شدم
کاش هیچوقت ازدواج نمیکردم ، مستقل میشدم
یه گوشه ای واسه خودم آروم میگرفتم