جشن عقد گرفتیم ولی توی خونه کوچیک گرفتیم به امید عروسی
ما شهریور پارسال عقد کردیم
انشالله توام با دل خوش و تن سلامت بری عزیزدلم
شوهر من که تنها اومد خواستگاری چون پدرش مرده بود مادرش هم فکر میکرد من هووش هستم مخالف بود میگفت ازدواج واسه پسرم زوده الان من هنوز از عشق و محبت پسرم سیر نشدم
درکل از اول هم مادرشوهرم گفت من طلا که سهله نقره هم نمیخرم که شوهرم گفت وظیفه کسی جز من نیست هر انتظاری داری هر خواسته ای داری به من بگو یعنی همه چیو یک تنه گردن گرفت شوهرم
واسه همین وقتی داشت حساب میکرد گفت خانوم اگه ما عروسی بگیریم مثل جشن عقد خیلی کمتر از چیزی که خرج کردیم کادو جمع بشه انتظاری از کسی نیست ولی از ماشین جا میمونیم هر روز هم سرکار رفتنی و برگشتنی با اسنپ میریم میایم ترجیح دادیم ماشین بخریم