صبح داشتم برمیگشتم خونه یه دنا جلوم ترمز زد دوتا پسر توش بود یکیشون گفت دخترخانم میشه یه لحظه وقتتون رو بگیرم
منم ترسیده بودم خیابون خلوت بود گفت خیلی وقته دارم دنبالت میگردم میخواستم یه حقیقتیو بهت بگم
فکر کردم میخواد بهم پیشنهاد دوستی بده😁
برگشت گفت میدونی پدر مادر واقعیت کین؟ پدرو مادرت واقعیت خیلی وقته دنبالت میگردن من برادرتم بعد مدت ها پیدات کردم بلاخره..
مغزم رگ به رگ شده بود 🤣
گفت الان نمیتونم زیاد حرف بزنم یه کاغذ بهم داد توش نوشته بود برای اینکه از هویتت باخبر شی به این شماره زنگ بزن شمارشم پایینش نوشته بود🤣 برگه رو پرت کردم تو صورتش
خودشو رفیقشم زدن زیر خنده گازشو گرفتن رفتن بیشرفاا سر کارم گذاشتن 🤣
تا حالا این مدلی شماره دادنو ندیده بودم 😂 مخم زده شد خدایی ولی ریده بودم از ترس کاش شمارشو پرت نمیکردمممم پسره خیلی خوب بود