یکم باید درک شه: اینبار آسمان برای این غرش کرد که دلش برای گیاهان تشنه سوخت گیاهانی که دلتنگ جانشان آب راستین و پاک بودند، آبی که وفادار خودش را فداکرد برای یار، آسمان خوشحال بود و حال ابر ها ز خوشحالی میرقصیدند، با باد... در این حال بفکر افتاد پدر ماه و ستاره... پدری که جنگید برای فرزندش آفتاب... چنین گفت با خود که گر خوشحالی ز من است دیگری چه؟ شبنمی که انتظار یار زیبایش قطره را دارد اکنون پژمردست؟ گریه کرد و گریه کرد برای شبنم ها... در وصف خوشحالی گریست برای دیگر ها.... شبنم که ملاقات کرد با معشوق خود همچنان میزیست بخاطر گریه دیگری.... نمیدانم چه بود حال آسمان.... نپرسیدند که حال تو عالیست یا دگرگون؟ همه این را ندیدم در افکار بود و رقصیدم با انکه دیدم؛ در آن پس های ذهنم؛ اما باز خندیدم و شاد؛ زیر گریه دیگری رقصیدم...