هرچی تاپیکامو میبینم همش درباره خونواده شوهر سمیمه آسایش وآرامش گرفتن ازم.مریض شدم از دستشون شبا توخواب فلج میشم
تاحالا پشت سر بوده دیگه پیشرفت کردن تو روم دارن میگن
شوهرم کارش آزاده صبحونه براخودش و کارگراش باید ببره
تا پارسال ماشین داشت براش صبونه میذاشتم میبرد بعد سبد وظرفارو برمیگردوند میشستم دوباره میذاشتم میبرد
ماشینو پارسال فروخت.ازون وقت میبرد ظرفارو با ظرفشور سرکار همونجا میشست سرراهم از مغازه تخم مرغی چیزی میگرفت میبرد
دیروز زنگ زد پدرشوهر ک بیا پایین ناهار.ساعت دوازده ونیم ظهر.دعوت بی موقع بود.گفتم نه نمیام دارم ناهار میپزم.مامانم گف زنگ زده برو.احترام کردم،غذارو خاموشو کردم ورفتم
هنوز ننشسته بودم،اون وخواهرشوهرم بودن فقط
شروع کرد مگه فلاکس ندارین آب سرد نمیزاری براش،آب گرم شیر میخوره، غذا خودش حاضر کنه ببره
من تاسرکار میرفتم مادرشوهرت برام صبونه میذاشت
اگه طوزیش بشه اولین نفر خودت ضررمیکنی فکر میکنی ضررنمیکنی تو
نمیشه تو زندگی یک نفر فقط سختی بکشه.از قدیم گفتن یک دست صدا نداره
فلانی باماشین غذای گرم میبره برا شوهرش هرروز
من باهاش رفتم یک روز کبریت نداره یک روز فلان نداره
اصلا خشکم زد
فقط بهش گفتم تاماشین داشتیم میذاشتم ماشینو فروخت ندیگه
انقدر بهم فشار اومد رفتم دسشویی همون موقع دیدم پریودشدم
هیچی نگفتم اصلا موندم خدایا چشه چرا هردفعه من پامو تواین خرابشده گذاشتم همین بود وضع