خانواده هامون زنجانن خونه موقتی ما یزده
ما الان اومدیم زنجان از عید
شوهرم نه خونه میسازه نه منو از مادرش جدا میکنه کلا بلاتکلیفیم با مادرش زندگی میکنم با هم میخوریم و یه جا و یه واحد هستیم
مادرش با من قهره با من لجه اسم منو صدا نمیزنه
تیکه میندازه
ب شوهرم میگم میگ بزار بگه مادر منه بزرگتره
همه چی مون دست مادرشه
پول
سبد کالا
یارانه
همرو مادرشوهرم خرجش میکنه
من ده روز پیش ک شوهرم ماموریت بود رفتم خونه بابام گفتم برنمیگردم تا تو بیایی مادرت اذیت میکنه
اونم عصبی شد
با باباش اومد دنبالم
خلاصه اومد با بابام دعوا کردن بی احترامی شد گفت چرا زن منو ب اسم مهمون بردی الان نمیزاری بیاد و.......
منو برگردوند
الان تا تقی ب توقی میخوره میگ فعلا چیزی نمیگم
بردمت یزد حسابتو میرسم زهرمو سرت خالی میکنم
میگ ده سالم طول بکشه نمیزارم زمین بمونه
الان زنجانیم
میدونه یزد کسیو ندارم
میترسم باهاش برم سابقه داره
اینحا خونه مادرشم از جهنم بدتره
موندم ب خانوادم بگم یا نه تا سر ماه اینجام