خانوادم خونه نیستن
من هم امشب قرار بود شیفت شب باشم که همکارم اصرار داشت جای من بمونه که من مجبور شدم الان برگردن خونه .
مامانم نگران بود که تنهام و از اونجایی که واقعا از هیچی نمی ترسم تو دنیا خیالش راحت شد .
هنوز نیم ساعت نشده بود رسیدم خونه که یهو کل برق ها رفتن و هم زمان صدای شکستن شیشه با حجم زیاد اومد در حالی که کسی جز من کلا تو ساختمون نیست و همسایه هم سفره .
رفتم اتاقم و گوشیم رو از توی کیفم در آوردم که دیدم ۲ درصد شارژ دارم فقط و اجازه نمیده چراغ قهوه گوشیم رو روشن بکنم .
کلافه دنیال یه راه حل بودم که مجدد صدای شکستن شیشه اومد . ماتم برده بود که صدای گربه ها بالا رفت و صدای های عجیب در می اوردن .
به ترسم غلبه کردم وتو تاریخی مطلق با کمک گرفتن از حس لامسه رفتم یه کبریت از تو اشپز خونه به زور پیدا کردم و با هر چند ثانیه روشن روشن کردن کبریت رفتم مثل دیوونه ها وسط پارکینگ داد زدم کی اونجاست؟؟؟؟
دیگه صدایی نیومد و قدم قدم رفتم تا دیدم انگار گربه ها بعد از اینکه ریموت رو زده بودم اومدن تو پارکینگ و خوردن شیشه های قاب کنتور برق ریخته .
سیم هاش هم قطع شده بود . تو اوج تاریکی انقدر سیم های مختلف رو به هم وسط کردم تا بلاخره برق ها روشن شد .
اولین بار بود تو زندگیم ترس رو تجربه می کردم .....