امروز جشن قهرماني تراكتور بود تو تبريز ماهم مهمون بوديم ي جايي خالم از اونجا اومد خونه ما گفت زنگ ميزنم پسرم بياد بريم بيرون مامانم گفت نه ديره و فلان كلا يك محله رو دنبال پسرش گشت با ما اخرشم گفت پام درد ميكنه ميرم شام درست كنم مامانم گف ما با شما نمياييم بريد خودتون اومديم خونه