من همیشه تنها بودم و بچه هام خودم نگه میداشتم یه بار رفتم شهرستان خونه مادر شوهرم
پسرم خواب بود ،بهش گفتم یه بازار برم تقریبا یکسال بود نتونسته بودم برم بازار، واقعا افسرده بودم
گفتم تا این بچه خوابه من میرم و میام
خدا شاهده پام رسید به بازار زنگ زد گفت بیا بیدار شده
آنقدر دلم سوخت که چند لحظه مادری نکرد ، میدونست من شهر غریبم و هیچ کی کمک حالم نیست ۵ دقیقه هم نگه نداشت ، گفت نمیتونم
حالا این خانم از شما رو دیده که اینطوری میکنه وگرنه اگه مثل مادر شوهرم سنگدل بودی جرات نمیکرد