خدا پدر مادرمو حفظ کنه . خداروشاکرم بخاطر وجودشون
ولی واقعا از یه سنی به بعد دیگه نمیشه خونه پدر مادر زندگی کرد
من شاغلم از لحاظ مالی مستقلم لی مثل یه بچه ۴ ساله باهام رفتار میشه
۲۹ سالمه دلم میخواد خونه زندگی خودمو داشتم دوست داشتم ازدواج میکردم
ناشکر نیستم اصلا، خداروشکر سایه پدر و مادرم رو سرمه ولی واقعا یه چیزایی پیدا میشه گیر میدن که آدم به مرور خسته میشه. چیزای بیخودی والکی
امروز پنجره اتاقمو رو باز گذاشته بودم مامانم اومد بست، بهش میگم یعنی اختیار یه باز کردن پنجره رو ندارم؟ این اتفاق پیش پا افتاده و مسخره و کوچیک باعث شد امشب خیلی گریه کنم
کم طاقت و بی ظرفیت نیستم که واسه همچین چیزی گریه کنم
قضیه فقط همین یبار و این اتفاق کوچیک نیست قضیه خیلی رفتارا و حرفا ست.
مسئله همه چیزاییه که جمع میشه و اخرش سر یه اتفاق کوچیک فوران میکنی
این یه نمونه کوچیک بود و فقط همین نیست . انقدر زیاده که نمیتونم بگم
تنها دغدغه من اینه یه ازدواج خوب قسمتم بشه ازین رفتارا وطعنه ها و نگاه ها خلاص شم
توروخدا اگه در توانتون هست دریغ نکنید دعا کنید همینروزا یه ازدواج خوب قسمت من بشه