بعداز ۴ سال انتظار من ..خدا سومیو داد تا بیبی چک و دیدم مات موندم همونوقت ب شوهرم نشون دادم گفت بچه نمیخوایم برو یکاریش کن ومن قلبم خورد شد اون ذوق من و دخترمو میدید باز منو خورد میکرد رفتم سونو قلبش تشکیل شده بود بدون هیچ حالت تهوه ای فقط ب سرفه و عطسه افتاده بودم اگرنه خیلی خوب بود یبار نشسته بودیم پیش هم بهش گفتم ب نظرت من این بچه رو میبینم گفت اولش شد فکر کنی یچیزیت میشه گفتم ن منظورم بچست گفت بمیره چه بهتره خوشحالم میشم چندروز پیش رفتم دستشوی لکه قهوه ای خیلی کمرنگ دید امدم و زار زدنم همان بدلم بد افتاد فرداش رفتم دکتر تومطب تا سونو کرد گفت قلبش و نمیبینم ورشدش توفقف کرده اون لحضه داغون شدم همه ارزوهام جلوچشمم پرزد فرداش رفتم سونو واژینال اون تیراخرو زد گفت قلبش ایست کرده اومدم خونه بادارو گیاهی ردش کنم نشد فقط دوساعت درد بد گرفتم و تا اورژانس اومد تموم شد رفتم بیمارستان ۶ تا قرص زیر زبونم گذاشتن انگار ن انگا اخر شب بردنم اتاق عمل و کورتاژ الان به همه حرفای شوهرم فکر میکنم زار میزنم دنبال بچم میگردم
الان اومده خونه ب دخترم میگه خرجیتون زیاده توال میخوای بل میخوای یعنی بهتر اون رفت اگرنه خر جتون زیاد میشد میگم عوض اینکه دلداریم بدی داری داغونم میکنی من ناراحتم رفته تو باحرفات نشون میدی خوشحالی 😭😭😭