2777
2789
عنوان

ماجرای تلخ

126 بازدید | 7 پست

من کنکوری هستم

از وقتی کلاس نهم بودم یکی از همکلاسی هام یخورده رفتاراش برام عجیب بود ؛ به یه نحوه ی خاصی با من برخورد میکرد

از اونجایی که حس شیشمم 10 از 10 عه بهش مشکوک شدم ولی سعی میکردم خودمو منصرف کنم ‌با اینکه میدونستم حسم اشتباه نمیگه ولی گفتم نه! امکان نداره یه همج*س بخواد حسی بهم داشته باشه

خلاصه همون کلاس نهم بودم سر کلاس کلا خیره به من بود ولی من خودمو میزدم به اون راه که مثلا خبر ندارم این داره منو دید میزنه

وسطای نهم کاراش خیلی جدی تر شد طوری که یواشکی بعد مدرسه میومد دنبالم و نمیذاشت کسی از بچه ها حتی نزدیکم شه . درسش اصلا خوب نبود! به زور پاس میشد اما برای انتخاب رشته یجوری درس خوند که بتونه با من توی یه رشته و توی مدرسه تیزهوشان بیاد

بی دلیل برام دسته گلای بزرگ میخرید ، کادو های گرون ، هعی سعی می‌کرد بهم نزدیک شه

خلاصه ۳ سال گذشت و وقتی یازدهم بودیم گف میشه باهم بریم بیرون ؟ گفتم باشه

رفتیم توی یه کافه و همونجا اعتراف کرد که عاشقم شده  داستاناش و چیزایی که از دوس داشتن من داره براش اتفاق میوفته رو تعریف کرد و دیدم جدی داره راست میگه و عاشقه ولی به روی خودم نیاوردمو

گفتم بیخیال بابا! توی این سن از این چیزا پیش میاد

بعد گف دوست دارم ، گفتم بس کن دیگه نمیخوام صداتو بشنوم!!!! اومد بغلم کنه که رفتم عقب بلند بلند همزمان هم می‌خندید هم گریه میکرد و توی کافه هعی میگف عاشقتم عاشقتم مردم هم نگاه میکردن

بعد گفتم! همه ی اینا تخیلات و تفکرات خودته و یه طلقینه

فردای این داستان مدرسه نیومد یکی از دوستاش گف رگشو زده! گفتم چرا؟ گف رفتارای تو باعثشه! چطور نمیدونی ؟

بعد یه هفته اومد دیدم آره واقعا رگ زده


همون سال برای تولدم یه گوشواره ی طلا خرید ولی مامان بابام حتی تبریک هم نگفتن

حس این بشر نسبت به من هر روز بیشتر و بیشتر می‌شد

هعی سعی می‌کرد خودشو بهم نزدیک کنه ولی نمیتونست ، تو اتاقم پر از دسته گلاییه که خریده


تا اینکه  چون از طرف من کاملا طرد شد مغزشو از دست داد انگار

و دیوونه شده بود

میرف توی کوچه بلند بلند میگف آنا آنا ( اسمم ) و گریه میکرد ( طبق چیزایی که مامانش گف )

بردنش مشاور و اینا ولی جواب نداد تا اینکه دیگه نمیشد توی خونه بمونه و بیمارستان اعصابو روان بستری شد ( الان یه ۲ یا شاید ۳ ماهی میشه )

دیروز مامانش زنگ زد گف میشه بیایی بیمارستان ببینیش ؟ گفتم باشه

بعد مدت ها رفتم

باور نمی‌کنید چه صحنه ای دیدم! همین وارد بیمارستان شدم شنیدم یکی داره داد میزنه آنا آنا

رفتم دیدم وای! مگه میشه ؟ این همون آدمه؟ چرا دستشو بستن ؟ چرا مث مُرده هاس؟ یعنی من باعث شدم یه آدم زنجیری بشه ؟ همین که منو دید ساکت شد! زل زد تو چشمم

ناخداگاه گریم گرف براش

به پرستار گفتم دستشو باز کنید گف نه! نمیشه کنترلش کرد گفتم هرچی شد پای خودم ولی باز کن

دستشو باز کردن

بیچاره حتی نمیتونست درست راه بره

من رفتم جلو که مجبور نشه به سختی راه بیاد بغلم کرد! صدای نفس هاشو می‌شنیدم حتی میتونستم بفهمم چه تپش قلبی داره

یهو پرستار اومد گف یا خدا مگه میشه ؟ مادرش جرعت نمیکنه نزدیکش شه ؟ چطور انقدر ارومه ؟

اون یهو گف درمون دردم اینجاس

بعد بردمش توی حیاط بیمارستان باهم غذا خوردیم

دکترا هاج و واج مونده بودن که مگه میشه ؟ این ادم روانی انقدر خوبه الان ؟


بعد رفتیم توی اتاقش من دستشو گرفتم و اون خوابید ، یجوری اروم و بی دغدغه بود کا انگار همین الان از مادر متولد شده وقتی خوابید برگشتم خونه...


امروز خیلی عجیب بود . واقعا نمیدونم چی بگم

من دیدم که آدمی می‌تواند شفای آدمی شود!

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

بنظرم مدرستو عوض کن یعنی هیچکی از مشاور ها و روانشناسا متوجه گرایشش نشدن؟


مدرسم که تموم شد...

الان انشالله برای کنکور دارم میخونم 

اونم که بیمارستانه و درس نمیخونه دیگه


و اینکه مشاورا به مامانش گفتن ۹۰ درصد کسایی که به سمت همجنسشون گرایش دارن فقط توهمه! یعنی فقط فکر میکنن که همجنسگران ولی ایشون جز ۱۰ درصده و گرایش اصلیش همینه

بعد یه مشاور دیگه گفت چون گرایشش ثابت شده اس اگر طرف مقابل مشکلی نداشته باشه ( یعنی من ) اینا میتونن برن تو رابطه

من دیدم که آدمی می‌تواند شفای آدمی شود!

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   بیبیگلیی  |  7 ساعت پیش