به عنوان یک دختر تحمل کردن اخلاق های بابام سخته.
بی اعصابه، انتقاد ناپذیره، خسیسه، محدود کننده س، خشنه...
راستش درسته برای زندگی تو خونش پولی نمیدم، اما با روانم هزینشو پرداخت میکنم.
امروز بهش گفتم از این کاغذه دوتا پرینت بگیر اگه گم شد یدونه زاپاس داشته باشم، رفته یدونه پرینت کرده میگم چرا اخه؟ با حالت خشن نگاه میکنه میگه خب حواستو جمع کن گم نکنی، آخه پدر من یدونه کاغذ اضافه پرینت گرفتن چیه که قلب دخترتو میشکونی.
همش میگم خدایا یک ازدواج خوب، یا یک چیزی که فقط از این خونه برم.