متاهلم
یه دوقلو دارم
باید بگم چقدر با شعور و فهمیده هستی ک به این درک رسیدی
من بعد از چهار سال بعد زندگی بچه آوردم
خاستم یکی بیارم دو تا شد
زندگیم خوب بود با همسرمم مشکلی نداشتم کارمنده خونه و ماشین هم دارم
قابل توجه اونایی ک میگن روزی بچه رو خدا میده
من از وقتی بچه هام اومدن هشتم گرو نهمه . روز یکم حقوق میگیریم همون روز یکم منتظر یکم ماه بعدم قبلش اصلا اینجور نبودیم چون من میگفتم حتما باید شرایطی داشته باشم ک بتونم بچه رو از لحاظ مالی تامین کنم اما حالا زاییدم زیر هزینه ها
اسباب بازی ساده هم ب رو. میتونم بخرم الان یه جغجغه هم نمیتونم بخرم انقدر ک اسباب بازی گرونه
کتابا و وسایل و اکسسوری بچه سر به آسمون گذاشته
لباساشون گرونه تازه من همش میگردم قیمت مناسب پیدا میکنم
اونایی ک بچه هاشون مدرسه و مهد میرن میدونن ک الان یه مهد ساده ساده کمتر ۵۰. میلیون نیست بجز لوازم تحریر و سرویس و برنامه های دیگه
هزینه های یه سرما خوردگی ساده حداقل ۸۰۰ تومنه
پوشک بسته ای ۳۸۰ هزار تومن میخرم برا دو روز
قبلا ک شیر خشک میخوردن در بدر دنبال کد ملی و شیر خشک بودم از همه شهرا باید آدم میفرستادم برام میخریدن دو برابر پول شیرا رو باید کرایه میدادم
از لحاظ اعصاب هم ک ضعف اعصاب گرفتم من مدام بچه هام جنگ و دعوا دارن هر وسیله ای اولی میگیره دومی هم میخاد . حتی بهش بدی هم میگه نه همونو ک تو دست اون یکیه میخام با وجودی ک تمام وسایلشون مثل هم و رنگ همه
من ک مداااام میگم این چه غلطی بود کردم
خونم اصلااااا تمیز نمیشن اصلاا مدام در حال ریخت و پاشن
همه وسایلمو خراب کردن
دیگه اعصابم نمیکشه
موندم چجور بعضیا میگن دو تا بچه با هم بیارین ک همبازی بشن والا من تو همین سایت و هزار جا دیدم بچه هایی ک همسنن مدام لج و حسودی دارن نسبت ب همدیگه ولی اگر یکی باشه کسی نیست باهاش دعوا کنه
آرزوی یه دشویی رفتن ساده به دلم مونده
تا میام بخابم یکی بیدار میشه تا لخابونمش تون یکی بیدار میشه
خاب شده برام رویای دست نیافتنی
اصلا ما نمیفهمیم غذا و سفره چیه . سفره رو هواست
قبلا من و شوهرم مینشستیم با هم خیلی شیک غذاهای تزیین شده میخوردیم الان من جرات ندارم ماست یا سبزی بیارم سر سفره
بچه جز عذاااااب هیچی نداره هیچی
رفتم امسال مسافرت مردم با بچه هر دقه مریض میشدن یکی گشنش میشد یکی میخاست بخابه تا میومدی بشینی دشویی مبکردن میخاستیم یکم بگردیم اونا نمیتونستم و خسته بودن همش بهونه ک اسباب بازی میخام . زهر مارم شد زهر ماااار
ب من هم زیاد میگفتن چرا بچه نمیاری اما از روزی ک حامله شدم حتی کسی یه لیوان آب هم دستم نداد به قران خدا قسم ک عین نه ماه تنها بودم و کارامو خودم کردم
از خانواده همسرم هنوز بچه هامو ندیدن ک ادعا میکردن میگفتن دوست داریم بچه هاتو خودمون با دستامون بزرگ کنیم
خانواده خودمم کمی خاهرم کمکم کرد ک اونم شاغلن خب نمیتونه و متاهله
مادرمم نهابتا برای یه ساعت برام بگیره اونم بعد دو سال
مثلا گاهی ب شوخی ب بچم میگم دوس داری بمونی پیش مادربزرگ ؟ مادرم سریع میگه وای نه الان بهونه میگیره
تو واقعا با شعوری ک نمیخای
من اگر بخام برات بنویسم تا فردا صب میتونم بنویسم اینا ک گفتم ده دقیقه از به روز معمولی منه
مریضیا و مهمونیا و بیرون رفتنا و اینکه تو آپارتمان حوصلشون سر میره و بیرونم هوا ۴۰ درجس نمیشن برد رو هم خودشون هر کدوم هزار صفحه داستانه