اشک هاش مثل یه تیکه الماس شروع به باریدن کردن...
نمیفهمم چرا بهش گفتم باید جدا بشیم...
توان دیدن اشک هاشو نداشتم
با غم خوشگل تر میشد واقعا....
خال کوچیک گوشه لبش🥲✨
موهای کوتاه و لختش🥲✨
چشماش که بیشتر از دریا منو غرق میکرد🥲✨
یادم نمیاد قبل از داشتنش چجوری نفس میکشیدم!/🥲🫀
چطور میتونستم با این همه درد تنهاش بزارم.
همینحور که داشت گریه میکرد گفت:(هیچوقــــــت....
نباید عاشقـت میشدم لعنتـیی....
من نمیتونستم عاشق ادمی مثل تو بشم....
تویه بازی عشق همیشه باید باخت میدادم....
بلاخره لحظه خداحافظی رسیده بود....
بهار بود،شکوفه های گیلاس درحال باریدن رو سرمون بودن...
با غمی که داشت تنهاش گذاشتم....
خبری تازه سرتاسر شهر پیچید....
یه کامیون به همراه باری که داشته با یه ماشین که راننده ش یه دختر بود تصادف کرده بود و به سه مغازه آسیب جدی وارد کرده بود....
قلبم نمیزد....
نزدیکش بودم ولی قلبامون واقعا از همدیگه دور شده بود
پاهامــــو حس نمیکنم....
آروم در گوشش گفتم:(عاشقــــــــتم....🥲🫀
همیشه به یادت بودم تو این مدت هیچکس به اندازه من انقد خالصانه دوستت نداشت...