سلام وقتتون بخیرم ۱۹ساله بودم که براساس یه سری ملاکهای بچگانه با یه آقایی ازدواج کردم مردخوبی بود امامتاسفانه من ازاعتمادشون سوء استفاده کردم کمتراز۱ماه بعدعروسی خیابونی با آقایی دوست شدم کمبودی نداشتم توزندگیم،و دوستیم بخاطرکنجکاوی وگذروندن اوقات فراغت بود کم کم متوجه شدم اون آقاهم متاهله، امایکم دیرشده بودومن عاشقش شده بودم کار به جایی رسیدکه طی ۱سال همسرمن وهمسر ایشون و حتی خانواده هامتوجه این جریان شدن همسرمن چندین باربه من فرصت دادکه جبران کنم خودمم زندگیمو دوست داشتم اما عشق اون آقامنو کوروکر کرده بود باهزاران دعواومشاجره و... وبه امیدزندگی بهتر ازهمسرم طلاق توافقی گرفتم، یعنی وقتی دیددلم به رفتنه، گفت میدونم پشیمونم میشی ولی برو اون آقاهم درخواست طلاق دادبرای خانومش، خانومش میدونست هدف ما ازدواج باهمه چقدرگریه و التماس کردبهم که پاتو اززندگیم بکش بیرون ومن نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم😔😔😔 اونم وقتی دیدمقاومت بی فایدس...
روزی سگی داشت در چمن علف میخورد. سگ ديگری از کنار چمن گذشت. چون اين منظره را ديد تعجب کرد و ايستاد. آخر هرگز نديده بود که سگ علف بخورد! ايستاد و با تعجب گفت: اوی ! تو کی هستی؟ چرا علف میخوری؟! سگی که علف میخورد نگاهش کرد و باد در گلو انداخت و گفت: من؟ من سگ قاسم خان هستم! سگ رهگذر پوزخندی زد و گفت: سگ حسابی! تو که علف میخوری؛ ديگه چرا سگ قاسم خان؟ اگر لااقل پاره استخوانی جلوت انداخته بود باز يک چيزی؛ حالا که علف میخوری ديگه چرا سگ قاسم خان؟ سگ خودت باش... #زمستان بی بهار / ابراهیم یونسی