بالاخره بعد ۴ سال عذابی که بهم داد و شوهرم جرعت نمیکرد در مقابل توهیناش چیزی بگه اینبار که به خانوادم توهین کرد تصمیم گرفتم خیلی جدی رابطم رو باهاش قطع کنم
رفت سفر به نه جور کردم نرفتم فرودگاه خداحافظی ، وقتی برگشت هم باز هر چی شوهرم گفت بیا گفتم حالم خوب نیست میخوابم
الانم مدتی که اومده فقط تو راه پله که میبینمش یه سلام میکنم ، اوایل سعی کرد دوباره باهام حرف بزنه اما اصلا رو ندادم
الان روزی ۴ بار شوهرم رو میکشه تو خونش ولی دیگه واسم مهم نیست
اون هنوزم داره میجنگه که با پر کردنای شوهرم زندگیمون رو خراب کنه ولی من دیگه بی تفاوت شدم و فقط به اعصاب و آرامش خودم فکر میکنم