بچه ها دیشب خونه مادر شوهرم بودیم جاریم 15سالشه . اومده زایمان کرده 10روز بمونه خونه مادر شوهرم .
خلاصه میخواستیم شتم بخوریم میگفت بچمو کجا بذارم . همه میگفتن ی دیقه بذارش تو کریر بغل خودت میگفت نه نمیشه تو کریر اذیت میشه منم شاممو خوردم . بچه بغل مادر ضوهرم بود بنده خدا مادر شوهرمم خیلی گرسنش بود منتها بچه رو گرفت کمک جاریم منم چون شاممو خوردم تموم کردم
گفتم بچه زو بدید من من شاممو خوردم شما بخورید . خلاصه هیچی جاریم هیچی نگقت ولی برادر شوهرم کلی داد زد سر مادر شوهذم که چرا دادی بچه رودست کسی . من ناراحت شدم چون کلی با بچشون بازی کردم خندوندمش . خلاصه سرشو گرم کردم عوض دست درد نکنشون که بچشونو نگه داشتم راحت شامشونو خوردن . برادر شوهرم شامشو ول کرد اومد بچه رو ازم گرفت منم نارتحت شدم گفتم اینچه رفتاریه . گفت من سر بچم حساسم باباشم فلان مامانم نباید میداده دست تو من سپردم ب اون منم گفنم من ک جایی نبردم بچه رونشسته بودم روبه روخودتون بعدشم بعد کردم کمک کردم به زنت . اخرش انقدر اخم و تخم کرد بهم ک گفتم غلط کردم ولم کن دیگه دست ب بچت نمیزنم هیچ نگفت ن دور از جونت اینچ حرفیه ازم ناراحت نشو یا از دلم در بیاره بخدا انقدر ناراحت شدمک. فکر میکنم همه مثل خودم مهربوننن