سلام دوستان من یه زن شاغلم از صبح 7که بیدار میشم تا شب12کار
میکنم با همسرم کافی نت داریم کار میکنم حالا 7تا8.30اینا صبحونه حاضر میکنم و...میرم دفتر پیش همسرم تا ساعت2بعد از ظهر دفترم میایم خونه که نهار بخوریم و ... میشه ساعت3.15بعد از ظهر بعد ساعت 4.15اینا میرم باز باهمسرم دفتر شی ساعت 10اینا میام خونه یه شام میپزم میخوریم بعدش به فکر نهار فردا میشم یه غذا میپزم. دوباره برا فردا ظهر نهار که از سر کار میایم گرم کنیم بخوریم ...این روال ادامه میدم حالا شوهر منم میگه چرا مثلافلان لباسم اتو نداره میگم باشه وقت نکردم اتو کنم یامیگه فلان چیز رو گذاشتم یه چنروزه رو مبل یا رومیز چرا این چند روزه برنداشتی مونده همونجا تو به خونه و زندگیدل نمیدی و بی سلیقه ای و تنبلی و...هزار تا برام زخم زبون میزنن میگم آخه مگه من بیکارم با تو میام سر کار دیگه وقت نمیکنم مثلا بردارم بخدا قسم باز اون خودش ظهرها یه ساعت بعد از غذا. رو استراحت میکنه من اونو هم ندارمتا جم کنم وظرف ها رو بشورم میبینم شد وقت رفتن به دفتر .... امروزم سر اینکه من توسفره. کاهو هاروخرد نشده کذاشتم دعوا راه انداخت گفت چرا خردنکردی منم گفتم دیدی که با عجله غذا رو گرم کردم کاهو ها رو هم شستم زودباشه الان خردمیکنم ...دعوا راه انداخت گفت چرا همش سر کار رفتن روبهونه میکنی حالا بحثمون شد اینم وسط بگم (پدر من مریضاحواله چون وقت نمیکنم بهش سر بزنم خونمون نزدیکه موقعه ظهر بعد خوردن غذا یه نیم ساعتی این وسط زود میرم به پدرم سر میزنم برمیگردم از اونجا به دفتر پیش همسرم یعنی این اقا که از خونه خودمون برسه دفتر منم از اونطرف خودم رو میرسونم دفتر که حرفی نزنه اخه اونم حرف میکنه دعوا راه میندازه دعوامون نشه بخدا فوقش ۱ساعت نمیونم خونه پدرم برمیگردم ) امروز گفت چرا میری خونه پدرت همه روزه بمون خونه وقت داشته باشی به اونجا وقت داری به خونه نداری منم گفتم خوشم میاد انتظار داری اونجا هم نرم من میرم تو استراحت میکنی کن از استراحتم میزنم میرم اونجا ...سر این حرفمبرگشت یبه بازو من مشت شد دوباره الانم بازوم سیاه و کبود شده بعد دعوا کردیم زنگزد مادر خودش اومد حالا مادر شوهرم برگشته بهم میگه زنی که زبون داره باید کتکم بخوره ... حالا اینا هیچ موندم به مامانم اینا بگم زنگ بزنه به مادر شوهرم بگه این چه کاریه کرده پسرت یا نه
اخه این دوباره اینجوری منو میزنه همسرم اون بار زد کبود نبود فقط درد داشت اون بار مادر شوهرم توظاهر طرفدار من شد این دفه رک گفت حقته زیونت درازه زن که تو رو شوهرش وایسته کتک میخوره ....
حالامن گریه کردم گفتم پدرم مریضه وگرنه من این خونه نمیموندم برگشت عوض اینکه طرف منو بگیره بگه خونه پدرش میره که میره میگه حقته...
نمیدونم بگم برا مامانم جریان رویا نه؟
اخه احساس میکنم اینا میدونن من بخاطر پدرم که مریضه نمیرم خونه پدرم قهر نمیکنم داره سو استفاده میکنه مادر شوهرم احساس میکنه من بی کس و کارم ......نظرتون چیه دوستان کمکم کنید....