2777
2789
عنوان

سرنوشت

94 بازدید | 1 پست

#سرگذشت_زندگیم



سلام اسمم مریمه 33سالمه الان که دارم داستانمو براتون تعریف میکنم خیلی بی کس وتنهام ادامه داستانم میگم البته داستان نیس زندگیه منه در 23سالگی تن به ازدواجی دادم که خودمم نفهمیدم عاشق شدم یا بخاطره شرایط مالی بدی که داشتیم بود یا بخاطره حرف و حدیث مردم از اینکه نگن ترشیدو کسی اینو نمیگیره با این خونوادش و خونه ی داغونشون ما 3خواهر و 3برادر بودیم ک تویه خونه کلنگی که سقفش هر ان ممکن بود ریزش کنه از زمستونا متنفر بودم چون همش باید با ترس میخوابیدیم ک مبادا سقف خونه بیاد رو سرمون از همه جاش چیکه میکرد و خیس میشدیم تو خواب ی چراغ نفتی بود که بوی گندش نمیشد نفس بکشی و چشمامون تا صبح میسوخت حاضر بودیم یخ بزنیم اما بوی اون نپیچه تو حلقمون حموم نداشتیم تو حیاط خودمون و میشستیم یخچال نداشتیم تابستونا در خونه همسایه ها دنبال ی تیکه یخ بودیم اونام انگار داشتن طلا میدادن به زور برامون میاوردن از خجالت میمردیم بخاطر این زندگی هیچکس به ما نگاه نمیکرد با اینکه خیلی خوشگل بودم انگار خدادادی همه جامو عمل کردن ...


ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   fwtimzare  |  1 ساعت پیش
توسط   حمیدم355h  |  1 ساعت پیش