من برا خودم برنامه داشتم هدف داشتم درسم خوب بود بهترین دانشگاه تو ایران درس خوندم لیسانس گرفتم .
میخواستم ادامه تحصیل بدم ولی بعد مجبور شدم برم یه شهر کوچیک زندگی کنم که کارخونه و دانشگاه درست حسابی نداره و عملا تو این شهر مدرکم به هیچ دردی نمیخوره .
و قرار نیست هیچوقت این شهرو ترک کنم مگر اینکه طلاق بگیرم .
از طرفی ازمونای استخدامی دادم و تا حد دعوت به مصاحبه هم پیش رفتم ولی چند سال پشت سر هم تو مصاحبه رد شدم .
شوهرم نمیذاره بیرون تو فروشگاه ها یا کارخونه های کوچیکه این اطراف کار کنم و میگه اذیتت میکنن .
نهایتا میذاره کارایی مثه مدرس حق التدریس با دستمزد ساعتی ۵۰ هزار تومن ، مربی مهد یا دفترپیشخوان با درامد ماهی ۵ ، ۶ میلیون داشته باشم که درامدش اونقدر کمه که بود و نبودش فرقی تو زندگیمون نداره .
من همش دوس داشتم یه ادم موفق تو جامعه باشم .
یه کار خونگی با سرمایه کم تو خونه شروع کردم دوس دارم کارگاه بزنم ولی فعلا کارم خونگیه و حس زن خانه دار بودن دارم چیزی که همیشه ازش متنفر بودم .
بهم میگن برم ارشد و دکترا بخونم و به اهداف قبلیم ادامه بدم شاید همسرم راضی شد بیاد تهران یا شاید اصلا شرایط جامعه عوض شد و موانع برطرف شد و تونستم راحت با مدرک دکترا و نمرات خوب بدون سخت گیری های بیجا کار دولتی قبول شم .
ولی من میترسم الکی ارشد و دکترا بخونم و تهش بازم بیکار باشم مثه خاله م که دکترای کامپیوتر داره و الان کافی نت باز کرده کاری که با همون دیپلم و با یه دوره آی سی دی ال هم میتونست انجام بده.
از طرفی کار فعلیم رو دوس دارم ولی نه تو خونه . به خودم حس مامانبزرگای ۶۰ ساله رو پیدا کردم ، رویاهای بزرگ دارم دوس دارم کارگاه و کارخونه بزنم ولی از طرفی میترسم در حد همین کار خونگی و خانم خونه بودن باقی بمونم و عمرم هدر بره .
دوس داشتم مثه همه ی دخترای فامیلمون تو کارخونه های بزرگ تهران کار کنم ، یا مثه بعضیا کار دولتی داشته باشم .
یا مثه یه درصد معدود مرد های فامیل کارافرین بزرگی بشم (چون تو فامیل هیچ دختری نداریم که کارافرین باشه)
ولی الان هیچی نیستم و نمیدونم چه مسیری رو برم ، هم اینده ی تحصیلات و هم اینده ی کار خانگی مبهمه ولی امیدم به کارآفرینی در منزل بیشتر از امیدم به درس خوندنه .
اما نگاهی که دیگران بهم دارن یه زن خانه داره . چیزی که از تبدیل شدن بهش متنفر بودم و ناخواسته درگیرش شدم.