دیشب یهویی نامزدم سر شام گفت که باید برم المان
گفت برای چند روز بعد وقت سفارت دارم
من سر سفره هنگ کردم کلا
انگار از قبل به مامانم کفته بود که سر مشکلات مالی که داره نمیتونه اینجا بمونه ، بچه ش اونجاست ریال در میاره یورو خرج میکنه اونورم یکم بدهی داره اینجا هم چک داره بهایی کاری که راه انداخته
اول که اومده بود بهم گفته بود به مرگ بچم برگردم اونور هیچ وقت نمیام ایران بابامم مرد نمیام
ولی وقتی میرم که تو رو هم ببرم با خودم
دیشب بعد شام که میرفت بهش گفتم که همچین قولی داده بودی گفت که اره ولی سگ دو زدم اینجا نشد
(خودمم شاهدم خب)
ولی میرم بعد یه مدت نمیدونم چند ماه یا یک سال دو سال میگم میای
اومدم تو خونه گفتم مامان و بابام افتادن به جون من که نه فلانی رفت دیگه نمیاد وای چک های ما موند تو بازار و این طور حرفا تا خود صبح گریه کردم
صبح رفتم دیدمش بهش گفتم که تو اول قول دادی منم ببری بعدش قسم خوردی که برنگردی
داشتم گریه میکردم گفتم که من بدون تو چیکار کنم این همه وقت گفت که فراموش میکنی! انگار منظورش این بود که دلتنگی عادی میشه و کنار میای
بعدش دلم طاقت نیاورد رفتم خونش کلیدشو داشتم طبقه (پایین خودمونه) اینور اونور گشتم هیچ چیز خاصی نبود تو خونه . مامانم در جا به بابام خبر داده بود منم هر حرفی زده بودیم صبح به بابام گفتم ، گفتمم الان رفته بودم خونه ش خب
بعدش بهش زنگ کردم که آقا منظورت چی بود از اینکه میگی فراموش میکنی ، تو هنوز نرفتی داری این حرفا رو میزنی اونم داد میزد که من چک دارم بدهی دارم و از اینطور حرفا منم گفتم تو میلیون ها مشکل داری فکر داری من هیچی ندارم
ادامشو می نویسم