یک هفته س خودمو دخترم مریض شدیم
(پیش مادرم زندگی میکنم)
مامانم سوپ و شربرنج درست کرد که البته من و دخترم دوست نداریم و اصلا نخوردیم
دیروز رفته کلتس قران برگشتنی بارون گرفته سرما خورده
انداخته گردان ما که اینم مهم نیست
من خودم امتحان نهایی دارم که ۶۰ درصد کنکور و خیلی مهم
از اینورم دخترمو باید نگه دارم حالا که مامانم مریض
بهش میگم من بهت دارو و اینا هرچی بخوای میدم فقط سوپ و شیربرنج میخوای اولا وسایلشو نداریم دوما میدم پسر دایی بخره بده مامانش بپزه برات بیاره
هی میگه نه نمیخوام
میگم سبزی و هویج داشتیم تو یخچال بیا بگو کجاس یا کدوم
هی میگه ولش کن نمیخوام
رفتم اوردم میگم اینه میگه نه نمیخوام ولش کن
یعنی اعصابمو بهم ریخته
منم گفتم مسخره بازی دراوردی خوب بگو کدوم درست میکنه دیگه برات فردا روزی هم اون به ما احتیاج داره ما کمکش میکنیم و این که سبزیارو همه رو باهم گذاشتی اسمشم ننوشتی خودتم نمیدونی کدومه
میگه نه نمیخوام اون درست کنه
البته با اون مشکلی نداره با داییم مشکل داره
الان ناراحت شده که اصلا نمیخوام و شانس منه و تو یه خودت و بچت برس من نمیخوام و فلان
چرا مامانا اینجوری میکنن چرا بازی روانی میکنن با ادم
خوب من چیکارکنم خودم مریضم دخترم مریض یه هفته دیگه امتحانام شروع میشه کلی پولشونو دادم خوب من چیکارکنم دیگه