سلام من فکر می کنم وسواس فکری چون دائم دارم فکرای مضخرف می کنم
من از بچگی تحت فشار رفتارای دل سیاه برادرم بودم حقی با دوستام بیرون برمو نداشتم بابام اجازه داده بود اینستا نصب کنم ولی اون نمیذاشت روز اول دانشگاه وقتی فهمید رفتم دانشگاه با تهدید و دعوا اومد دنبالمو منو گریون از دانشگاه برد خونه ولی بعدش بابام باهاش صحبت کردو من رفتم ولی تا چند وقت باهام قهر بود بعدش نامزد کردم به خاطر اینکه با نامزدم می رفتم بیرون اعصاب پدرو مادرمو خورد می کرد خلاصه اینجوری تحت فشار بود اینم بگم بعدش ک اینستا نصب کردم هیچ پسری رو فالو نکردم حتی فامیل چون فکر می کردم خیلی کار بدو بی حیاییه
خلاصه اینجوری بزرگ شدم روز اول به نامزدم گفتم من ادم حساسیم خوشم نمیاد دختر و همکار فالو داشته باشی اونم گفت باشه رفت خیلیاشونو انفالو کرد چند تارو گفت روم نمیشه ولی اگر بخوای اینارو هم انفالو می کنم منم چون مطمئن بودم و میدونستم پیگر پیجاشون نیست گفتم باشه ولی بازم فکرم اروم نمیشد از اینکه ی زن توی محیط اطرافش باشه حالم بد میشه حالا چ کار چه اینستا
چند روز پیش کنارش بودم خانوم دوستش نگران شوهرش شده بود چون قبلش کنار نامزدم بود با نامزدم تماس گرفت و گفت هر چقدر به شوهرش زنگ میزنه جواب نمیده و شما ازش خبر ندارین هر موقع شوهرش جواب نمیده زنگ میزنه نامزدم ببینه خبر داره ازش یا نه چون خیلی با هم دوستن مثل دو تا برادرن منم هر موقع زنگ میزنه بدم میاد
امروز ی خانم تازه اومده محل کار نامزدم … نامزدم کارمنده برام تعریف کرد گفت رئیس بهم گفت برو فلان کارو یاد خانم فلانی بده منم گذاشتمش پشت سیستم یادش دارم اینقدر حالم بد شد اینقدر بد شد فقط خدا میدونه از صبح شدم مثل افسرده شب دوباره بابت کارش صحبت شد گفتم دیگه نری چیزی یادش بدی هر موقع گفتن بهت بگو یکی دیگه یادش بده
من واقا اندازه چشمام به نامزدم اعتماد دارم ولی فقط زن نزدیکش میشه اعصابم بهم میریزه
چیکار کنم حالم داره بد میشه از خودم
خیلی داغونم
اینم بگم هشت ماهی هست نامزدیم
شما هم اوایل ازدواج اینجوری بودین یا من روانی شدم؟