من خیلی وقته عضو نی نی سایتم ولی الان تصمیم گرفتم با یه اکانت دیگه سرگذشتمو بگم فقط بخاطراینکه حواستون به دختراتون باشه
ما پنج تا بچه بودیم سه تا برادر ودو تاخواهر..مامانم عاشق پسراش بود ..اصلا مارو آدم حساب نمیکرد ..فقط ازمون کار میکشید ..همیشه میرفت شهرستان خونه مادربزرگم و مارو خونه میزاشت گاهی وقتا فقط خواهر وبرادرآخری رو باخودش میبرد و ما سه تا خونه می موندیم..کلاس پنجم بود و یازده ساله ..یه شب که بازم خونه مادربزرگم بود نیمه شب سنگینی یچیزی رو روم حس کردم. چشامو بازکردم و برادرمو دیدم که رو من بود و چشاش بسته ..تموم بدنم شروع کرد به لرزیدن نمیتونستم جیغ بزنم چون همیشه تاحرف میزدم تو دهنی میخوردم ..از لرزش بدنم داداضم متوجه بیدارشدنم شد و خودشو کنارکشید و من با گریه پاشدم اصلا نمیدونستم چیکارکنم فقط بدنم بشدت میلرزید ..داداشم خودشو به خواب زد ..تاصبح نشستم وگریه کردم .صبح زنگزدم خونه مادربزرگم گفتم مامان میشه برگردی ولی گفت امروز خونه داییت دعوتیم فردا میایم..شب تا نیمه ها بیداربودم و خابم برد و دوباره از سنگینی رو بدنم بیدارشدم ایندفه رو دهنمو گرفته بود ..البته از رو لباس کارشو انجام میداد ..اون لحظه ها نمیدونید چی به من گذشت..دیگ از جام نمیتونستم تکون بخورم یه حالت بهت و ترس..
پاشدم یه بسته قرص خوردم وخابیدم وقتی بیدارشدم تو بیمارستان بودم ..شستشوی معده و ...
خلاصه بگم ازدواج کردم و شوهرم وقتی نزدیکم میشد تموم بدنم مثل همون دو شب به لرزه میفتاد ..بیست سال از اون ماجرا گذشته ..ده ساله ازدواج کردم ولی هنوز تا شوهرم میاد نزدیک تموم بدنم میلرزه و گریه میکنم..برا من لذت بخش ترین کار زن وشوهرا عذاب آوره ..بارها از شوهرم کتک خوردم که چرا تو رابطه اینجوریم ..این درد بیست ساله با منه هرروز جلو چشممه ..اگه مامانم مارو تنها نمیذاشت اینجوری زندگی من نابود نمیشد
مواظب دختراتون باشید