یبارم توتصوراتم فک میکردم مثلااینجا خارجه من یه لباس کوتاه پوشیدم باعشقم قدم میزنمو اونم دستمو میگیره میگه وای عزیزم چه پوسته ظریفو صافی مثل عروسکی....
ولی هروقت توواقعیت ب خودم نگاه میکردم دستو پام عین جِن مو داشت و بابام هیچوقت نمیزاشت موی دستو پامو بگیرم😂
یه روزم ک بااشکان دوست بودم قرارگذاشته بودیم
اون زمان ازین مانتو هایی مد شده بود ک دکمه میخورد استینش میرف بالا
منم اونو پوشیده بودم اخ چشمتون روز بد نبینه اشکان موی دستمو دید ازونجا ک خیلی رک بود گفت عزیزم...چقد توپاکی الان دخترای هم سنو سال تو همه موهای دستشونو میزنن.
قشنگ میخواستم زمین دهن واکنه برم توش از خجالت😭از بابام نمیگذرم😭