۱۵اردیبهشت جشن کوچیکی برگزار شد و منو بقیه ی همکاران جمع شدیم،از شب قبلش میدونستم احتمالش هست ببینمش با خودم میگفتم خدایا کاری کن اصلا جلو چشام نباشه.نبینمش.دوباره میگفتم خدایا نشنیده بگیر این حرفمو چون دلم برا دیدنش خیلی تنگ شده.چراااا من نمیتونم قبول کنم که این ماجرااا تموم شده رفته؟تا کی باید به دلم امید واهی بدم که نه پشیمون میشه خودش و برمیگرده؟خدایا چرا انگار ۲۰سالمه.چرا بزرگ نمیشم هیچووووقت.چرا هنوز با هرنگاهش دلخوش میشم؟درحالیکه میدونم بچه نیست و اگه منو میخاست تا حالا خودش پیشقدم میشد؟!