سلام ،باید بگم که اون دوست پسره و جاری که قبلاً گذاشتم فیک بود و با دوستام نوشتم،ولی اینی که میگم به جون خودم واقعیه،ما کلاس ششمیم و یه اکیپ چهار نفره ایم،سه نفرمون رفتیم رو پنجره ای که بغل مونه و حیاط پشتیه،به پیرمردا و زنا فقط سلام کردیم،بعد یکی از بچه ها چیزی رو از پنجره پرت کرد پایین،بعد دیدیم دوتا مرد مارو دیدن،بعد دوستم که میخواست بدونه اونیکه پرت کردن چیه ،گفت ها؟،بعد دوتا مردو یهو دیدیم اومدن کنار در تا زنگ بزنن و بیان تو،بعد چند مدت مثل چی ترسیده بودیم بعد دیدیم پرورشی اومد داخل کلاس از همکلاسیامون سوال کرد،بعد لومون ندادن،آخر سر رفتیم به معلم گفتیم،معلم گفت فکر کنم شکایت کردن،ولی اسم منو نگفتن،ولی خدایی من کاری نکرده بودم،برای شکایته ناراحتم،چیکار کنم توروخدا کمکم کنید 😭😭😭
«بارالها...از كوي تو بيرون نشود پاي خيالم،نكند فرق به حالم ....چه براني، چه بخواني...چه به اوجم برساني،چه به خاكم بكشاني...نه من آنم كه برنجم،نه تو آني كه براني..نه من آنم كه ز فيض نگهت چشم بپوشم،نه تو آني كه گدا را ننوازي به نگاهي...در اگر باز نگردد...نروم باز به جايي،پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهي ...كس به غير از تو نخواهم،چه بخواهي چه نخواهي...باز كن در كه جز اين خانه مرا نيست پناهی...❤️