هر وقت بحث میکردیم میوردم خونه پدرم ولم میکرد ۱ هفته ۱۰ روز میرفت زنگم بهم نمیزد سراغیم ازم نمیگرفت خانوادم کفری شده بودن
من ساده میرفتیم بهش زنگ میزدم و برمیگشت
۳ روز پیش بحث کردیم ساعت ۴ صبح دوباره گفت بلند شو ببرمت خونه بابات این زندگی بدرد نمیخوره من اشتباه کردم زن گرفتم همه کاری بلدم واسه تو نمیکنم چون دلم نمیخواد تو ارزش نداری من بچه ازت نمیخوام تو لیاقت مادرشدن نداری و خیلی حرفای دیگه ...
منم عصبی شدم وسایلمو جمع کردم گفتم خب بریم اوردم خونه پدرم
مامانم وقتی فهمیدکه چهار صبح باز اوردم مامانم دم درب ایستاد وقتی اومدیم با چوب زدش گفت مگه دختر من کیسه اشغال توعه هروقت دلت میخواد میاریش دم در میری بی ذ ا ت ت خ م ... گمشو دیگه این ورا نبینمت بی ارزش گفت مشکل از من نیست از دختر بپرس هیچی گردن نگرفت اینقدم دروغ بافت که بگه تقصیرمنه مامانمم گفت من درجریان همه چی هستم الان ۳ روزه باز رفته نه زنگ زده نه پیام بابام میگه ۱۰ روز بهش فرصت میدیم اگه اومد که باهاش یکبار برای همیشه حرف میزنم و تکلیفشو روشن میکنم اگه نیومد برو درخواست طلاق بده خوندین بگین ادامشم بگم