خونه نداریم اینجا شوهرم منو از یزد آورده زنجان خونه مادرش دوناه بود اونجا بودم شوهرم خودش تنهایی میرفت یزد
مادرش بشدتتتتت اذیتم میکرد
دیگ من ب اسم مهمون بابام منو اورد خونش
ولی من برنامم این بود بیام خونه بابام برنگردم تا شوهرم از یزد اومد رفت سرماه بیاد
دو روز بعد اومدنم ب شوهرم گفتم نمیام کلیییی دعوا و فحش داد گفت برو حوصله اختلاف خانوادگی رو ندارم حوصله ندارم مامان زنگم بزنه بهم بگن چرا نیومده
گفت خودتم نمیری بدرک بچه هامو بفرست بره خونه مادرم
خلاصه بعدش آروم شد آروم حرف زد
خر شدم گفتم باشه دوشنبه میرم
ینی فردا
الان 8 روزه خونه بابامم مادرشوهرم یه سراغی ازم نگرفته ک هستین نیستین خب معلومه نمیخادمون دیگ
ولی شوهرم میگ بیشتر از یه هفته نباید خوپه بابات بمونی برگرد من سر ماه میام
ولی من نمیخام برممممممم
اسم رفتم میاد استرس میگیرم
مادرش خیلییییی موقتی با ما رفتار میکنه یکسر تیکه میندازه
میگ شوهرت رفته زنو بچشم میبرد دیگ چرا گذاشته اینجا
و........
الان باز تصمیم گرفتم نرم تا شوهرم از ماموریت برگشت چون اونجا جهنمه خونه مادرش
بخدا تو دوراهی بدییییییییی گیر کردم
برام اینجا آسایشش بیشتره
خاهرمم میگ برگرد خونت تا بدتر از چشم شوهرت نیفتی
اگ نرم میترسم وقتی شوهرم بیاد منو ببره خونه بزنه منو
چون یه آدم عصبیه
میشه بگید اگ شما بودید چیکار میکردید