2777
2789
عنوان

یه خاطره تلخ

62 بازدید | 0 پست

من تواوایل کارم که میرفتم خیاطی واسع مامانم یه دامن دوختم مامانم حتی زحمت نکشید یع تن بزنه همونجوری انداخت راه پله و حتی نپوشیدشم من دیگه زیاد وقتی حرفه ای شدم واسه مامانم لباس ندوختم اصلا

روزی در تاریخ نامعین به این سرزمین عجایب پیوستم.🙄تا درمیان بگذارم آن ناملایمات،ناآرامی های درونم را،فریاد زنم غمی راکه درونم هست...سپس بگویم چگونه ازناملایمات توانستم برخیزم ..به قول یکی زنا دیگه ظرف نمیشورن پول درمیارن🌞🌈🌱اگه خدابخاد یه روزی میشم مامان همتا...❤️

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108