«فَلا تَعْلَمُ نَفْسٌ ما أُخْفِیَ لَهُمْ مِنْ قُرَةِ أَعْیُنٍ »
هیچکس نمیداند که برایش چه قرةالعینهایی پنهان کرده ایم
[قرةالعین همان اشک خنکیست که از شدت شادی در چشم حلقه میزند و میچکد]
و اگر من زنده نماندم و به خانه پشت ابرها رفتم، تو به جای من زندگی کن و به جای من بنویس که روزهای خوب را دیدی که روزهای بی درد را زیستی، برای من گریه نکن که من برای خود فراوان گریسته ام چایت را بنوش و به یاد من کیک نارنج بپز و بدان که مرگ مرا از رنجی بزرگ رهانید.
من اینو یکبار تو تمام این سالها احساس کردم،امیدوارم برا شمام پیش بیاد تا بدونین چه لذتی داره...
و امیدوارم یکبار دیگه بازم اتفاق بیفته تا حکمت تمام نشدناش رو بفهمم،همونطوری که دفه ی قبلی فهمیدم
و اگر من زنده نماندم و به خانه پشت ابرها رفتم، تو به جای من زندگی کن و به جای من بنویس که روزهای خوب را دیدی که روزهای بی درد را زیستی، برای من گریه نکن که من برای خود فراوان گریسته ام چایت را بنوش و به یاد من کیک نارنج بپز و بدان که مرگ مرا از رنجی بزرگ رهانید.