سلام.دیروزیکی از دوستای مامانم زنگ زد بهش.اینا یه خاهر دارن مامانم دورادور میشناستش.این خاهره یه دختر ۲۴ ساله داره و یه پسر که تو سن ۱۶سالگی یعنی ۴ سال پیش میره زیر تریلی و ضربه مغزی میشه.پدرشونم دو سال بعد پدر من فوت میکنه یعنی سال ۸۱خلاصه مامانم حال خاهر دوستشو پرسید اونم یهو زد زیر گریه گفت سه ماهه پیش مرد.مام تعجببب کردیم مامانم گفت ای وای چرا خبر نشدیم بیاییم برای تسلیت.گفت بخاطر دخترش اصلا نتونستیم به بقیه بگیم.مامانم گفت عه راستی دخترش خوبه(عقد بستس)طفلکی مادرش عروسی تنها دخترشو ندید و رفت.کاش بود حد اقل بعد اینهمه سختی عروسی دخترشو میدید...دوست مامان یعنی ناهید خانوم یهو سر درد دلش واز شد گفت خاهرمو دامادش کشت و از دست اون دق کرد و اینا.
مامان گفت چی شده مگه گفتش خاهر من سر دردای شدید میگرفت گاهیم چند روز بستری میشد بخاطر اعصاب.این دامادش اینقدر ازش ایراد گرفت و اذیتش کرد و تهدیدش کرد که دخترتو میبرم نمیزارم ببینیش و اینا.شب اخرم میزه شب بمونه خونه ی خاهرم.که باز احسان خان از غذا ایراد میگیره و سر اینکه خاهرم میگه اقا احسان من مثل مادرتم و نباید اینقدر اذیتم کنی من همین جور بلد بودم.ببخشید خوب نشده.سروصدا راه میندازه به طوری که همسایه ها میریزن بیرون بعدم ظرف میشکنه و از خونه میزنه بیرون.این زنش (نیلا)هم که تو خونه بوده زنگ میزنه به شوهره و با شوهره حسابی میزنن به تیپ و تاپ هم.بعد دختره میره تو پذیرایی میبینه مادرش پخشه زمینه و لا جون صداشم در نمیاد.خلاصه شکه میشه و همسایه ها میزنگن امبولانس.میبرنش بیمارستان و نیلا زنگ میزنه به من( خاله ناهید).منم که رفتم بیمارستان دیدم نیلا نشسته جلو در اورژانس و به یه طرف خیرس.یه ربع بعدم احسان رسید گفت همسایه ها خبر دادن.نیلا ام بیمارستانو گزاشت رو سرش که این عوضی قاتله این مادرمو کشته و اینا.بعدم یقه ی احسانو گرفت و گفت وای بحالت اگر مادرم سالم نیاد بیرون از اتاق بیرون اونوت کاری باهات میکنم که ارزوی مرگ کنی...وای به حالت..وای.بعدم که دکتر میاد و میگه بی هوشه و احتمال سکته ی مغزی میده و احسان هم بیمارستانو ترک میکنه.و بعد سه روز بی هوشی در نهایت فوت میکنه.نیلا ام سر مراسم خیره شده بود به احسانو اصلا گریه نمیگرد.خلاصه نیلام کلا با همه قطع ارتباط بود و اصلا با کسی حرف نزده تا چهل که پدر مادر احسان میگن حالا اتفاقیه که افتاده و دیگه بعد دوسال عروسمونو ببریم.خالش میگفت بعدش من فهمیدم نیلا درخاست طلاق داده.هرچیم اصرار و التماس کردیم فایده نداشت نه با کسی حرفرمیزد نه حاضر بود برن مشاوره.فقط حرفش این بود که احسان قاتله منم نمیتونم تحملش کنم.الانم به احسان گفته منتظر انتقامم باش اگر طلاقم ندی بلایی سرت میارم که ارزوی مرگ کنی....
میگفت هر روز منتظریم که یه خبر بدیم.خیلی نگران بود
نظر شما چیه؟