حتی روز کنکور کسی منو نمیخاست ببره عمه با اینکه ماشینشون خالی بود من نبردن عموم منو نبرد ماشین مون خرابه خیلی خانواده ی پدری حسودی دارم عمه دوتا دختراش کنکوری بودن یکیشون همسن منه یکی دیگ دوسال از من بزرگتره پشت کنکوری هست دوساله مصاحبه ردش میکنه امسال حتما جفت دختراش قبول میشن میان دل منو میشکنن خسته شدم بخدا دلم میخاد بمیرم اینارو نبینم بهشون حسودی ندارم چون من حسودی بکنم یا نکنم اونا از من بالاترن زندگي عالی تر دارن ن من بدبخت وقتی که قبول میشن قیافه میگیرن ک ما قبول شدیم مامانم به مامان من قیافه میگیره دلم نمیخاد دل مامانم بشکنه درس نتونستم خوب بخونم ولی تا حدودی خونده بودم چون خیلی مشکلات داخل خانواده داشتیم کل روز رو میشتم فکر میکردم حالم بد بود ولی اونا اصلا درگیری ذهنی نداشتن همچی میخاستن سریع براشون اوکی میکردن اما من نه