یه شب همینطوری که در تنهایی و تاریکی اتاقت دراز کشیدی که بخوابی، یهو حس میکنی نیاز داری برای یه نفر مهم باشی و مطمئن باشی دوست داشته شدی. میری تو چتهات و به آدمها نگاه میکنی. همهشون پی زندگی خودشونن و تو هیچ نقشی تو زندگیشون نداری. گریه میکنی و میخوابی.
بهترین اتفاق زندگیم سال 1402 اتفاق افتاد ولی سال 1402 بدترین سال زندگیم بود ،درواقع بهترین اتفاق زندگیم در بدترین سال عمرم اتفاق افتاد و در واقع حتی بهترین اتفاق هم نتونست بدترین سال رو به بهترین سال یا حتی یه سال معمولی تبدیل کنه/ من ناراحت نیستم، نمیخوام هم برگردم به اون روزا، متنفر هم نیستم، فقط حسرت میخورم کسی هست بفهمه چی میگم؟/خاطرات عجیبند./ تفاوت غم در کودکی و بزرگسالی، مزمن شدنش است/ آدمهای جدیدی وارد زندگی ام شدند، آنها هم ناامید کننده بودند، مثل تو،اما آمدنشان کمترین سودی که برایم داشت این بود که خاطرات تو را در ذهنم به قدر یک سر سوزن رساندند،آمدنشان باعث شد کمی خودم را بیشتر باور کنم. آمدنشان باعث شکستگی مجدد قلبم شد، اما من که اولین بارم نیست، کنار می آیم (3دی 1404)