عروسی خواهرشوهرم بود گفتم گناه دارن هر کاری از دستم برمیاو انجام بدن. از خوشحالی ظرف میشستم جارو میکردم و مدام میدویدم
شانسی شنیدم(منو ندیدن) مادرشوهرم داشت به خواهرش میگفت کارا زیاده از رو هیج کسم نمی بینم بهش بگم این کار رو کن
خواهرش گفت به مرضیه بگو (دختر عمو شوهرم) دختر زرنگیه سریع جمع میکنه کارا رو
مادرشوهرم گفت اون الان گل مجلسه و داره عروسی رو گرم نگه میداره اون نه
خواهرش گفت پس به سحر بگو اون غر نمیزنه و به کار کردن عادت داره
کاردم میزدن خونم نمی اومد سریع عروسی رد ول کردم رفتم یه لباس خیلی شیک پوشیدم بهترین آرایشو کردم و برگشتم عروسی و از مرضیه هم بهتر مجلسو گرم نگه داشتم. اولش مادرشوهرم کلی بت حرص نگام کرد اما وقتی حس کرد مجلسو گرم تر کردم و حسابی قرش میدم هیچی نگفت و خندید😃
حالا جالبه مادرشوهرم از این خانم جلسه ای هاست و ناخواسته تحسینم کرد.
دیگه اونجا یاد گرفتم خودمونیم یاد بقیه میدیم چطور باهامون رفتار کنن به چشم کوزت نگامون کنن یا یه خانم