سلام بچه ها..همینجوری دلم خاست درد دل کنم و اتفاقاتی ک برام افتاده بگم.اول از همه بگم شاید تاپیکم برا بعضیا خوشایند نباشه..پیشاپیش معذرت میخام..من بچه که بودم خیلی دختر اکتیو و شادی بودم..مدام درحال بازی و اینا..هیکلمم نسبت ب همسنام درشت بود...کوچیک ک بودم شاید درحد10سال اولین باز این اتفاق برام افتاد...خونه عمه ام بودم خابیده بودم اونجا..عمم گفت برو طبقه بالا یه چیزی بیار...رفتم بالا شوهرش اومد دنبالم...من نمیدونستم چی میخاد...یهو چسبوندم ب دیوار...وحشیانه بدنمو لمس میکرد....خودشو فشار نیداد بمن من ترسیده بودم قلبم تند میزد..نمیدونستم چیکار کنم...اشکام اومدن پایین..ولم کرد بدو بدو رفتم پایین....این اولین تجربه من بود از این اتفاق تلخ....تا مدتها شبا کابوس میدیدم..ک یکی میاد منو میدزده اذیتم میکنه...هرجا اون بود من نمیرفتم..میجسبیدم ب مامانم ساکت شده بودم...میترسیدم بهش بگم دعوام کنه...مدتها گذشت من فکر میکردم فراموشش شده..خیلی خوشحال بودم ولی دوامی نداشت شادیم...تجربه بعد ب مراتب بدتر هم شد...خونه بودم..خیلی اتفاقی زنگ درو زد..اورنوز از شانس گندم مامانم نبود...اومد تو ..من بازم قلبم تند میزد..دید کسی نیست.. اومد سمتم...من دویدم تو اتاقم درشو گرفتم از پشت در فقط زار میزدم...بخدا نمیدونستم کاری ک میکنه چیه فقط بدم میومد..نفرت داشتم..با اینکه نمیدونستم چیه ولی اذیت میشدم...منو لمس میکرد ..هی میگفت ماشالا..خوشبحال شوهرت...ببین خدا چی ساخته..بدم میومد ازش...کاری نمیکرد فقط لمس میکرد...این تجربه های من..تا چندسال ادامه داشت...میگیرفت منو لمس میکرد میرفت...شخصیتم له شده بود...دلم میخاست خودمو بکشم...چندبار تا مرحله کشتن خودم هم پیش رفتم هرچی سنم بیشتر میشد این کارش برام سنگین تر میشد..دایم با خودم فکر میکردم من چمه...ایا تقصیر منه..من کی حرکت ناشایست انجام دادم.ولی ب قرآن خدا قسم دختر اهل ارایش یا لباس آنچنانی پوشیدن نیستم خیلی ساده ام..این فکرا شده بود خره ی روحم...تپش قلب گرفته بودم..هنوزم دارمش تپشو قلبو از یادگارای اونه...رووانی شده بودم...پرخاشگر..اخرین بار..17سالم بود..داشتم درس میخوندم دیدم در میزنن..این اواخر حتی از در باز کردن هم میترسیدم..مامانم میگفت من میرم خونه مامانجون تا تو تنها باشی خونه ساکت باشه درس بخونی برا امتحانات..دروباز کردم دیدم اونه...دیگ ب معنای واقعی کلمه..نابود شدم....فکر میکردم قراره تا اخر عممر اینجوری بگذره..اومد تو دستامو گرف..ایندفه جری بودم به اندازه8 سال داغ رو دلم بود..تمام زورمو زدم دستامو ازاد کردم تا میخورد زدم اشکام میومدن و جیغ میزدم و میزدم تو سر و سینه اش..رفت.....فرداش تصادف کرد رفت تو کمادوهفته بعد مرد....هنوزم گاهی کابوس میبینم ولی همین گ نیستش لذت بخشه..درسته سخت میگذره ولی سخت نمیمونه خداروشکر..نمیدونم چرا اینا رو اینجا گفتم..ببخشید .شرمندم دوستان....دلم یهو گرفت
برای برنگیختن حسادت اسب سوار خر نشو همین دیگه گفتم سوار هر خری نشین یه عده انگار دوراز جون ادم نیستن مثله ادم باهاشون حرف میزنی گاز میگیرن 😕😕😕😕😕😕😕😕😕😕😕😕😕😕😕😕متاسفانه بعضیارو نمیشه قانع کرد، باید به نفهمیشون احترام گذاشت به بعضی ها باید گفت کورمون نکنی با اون روشن فکریت چلچراغ